تبليغاتX
آنچنان كه يادداشت مي كنم...

شكست.

در هم شكست. فرو شكست. از درون شكست. به هم شكست. از هم شكست.

شكست. حس بد و انزجار آوري كه دو روزي من را آشفته كرده بود شكست. حسي كه نمي دانم چه بود؛ اما گاهي كنجكاوي به نظر مي رسيد، گاهي ترس، گاهي استضعاف، گاهي غم، گاهي فرياد، گاهي اعتراض، گاهي ...

فرو شكست اين حس مشمئز كننده. حسي كه با ديدن مشتي رفاه زده ي نمك آبرودي حلقومم را مي فشرد و مي فشرد و مي فشرد.

***

پيرمرد آرام در را باز كرد و با دو پسر(از سه پسر) و همسر پيرش وارد شد. مرداني با هيبت مردي، با صورت هاي سرخ و آفتاب خورده، با دستاني كاركرده. پسرهايي كه از كودكي بازي و تفريح و سرگرمي و فراغت و درس و زندگي و همه و همه برايشان كار بود و كار.

و پيرزني ساده و روشن... حتا ساده و روشن تر از آب.

راستش با ديدن اين ها درونم انقلابي شد. به وجد آمده بودم. مي خواستم در آغوششان قرار بگيرم، ببوسمشان، كنارشان بنشينم، به صورت هاشان نگاه كنم... مي خواستم به آنها نزديك و نزديك تر شوم. انزجاري كه دو روز قبلش از "انسان" پيدا كرده بودم عجيب فرو ريخت.

كاش ديده بوديد آنچه ديده ام و ديده بوديد آنگونه كه ديده ام.

كاش بوديد در ترجيح بي شبهه ي اين ها بر آن ها. كاش بوديد در پست ديدن آنها و بالا ديدن اين ها. كاش بوديد...

من هيچ نفهميدم و اما آن حس بد كه گاه چون سوالي مي نمود خود پاسخ گرفت و ديگر نيست... ديگر نيست.

بي وقفه ياد قطعه اي از تاگور افتادم:

"خدايا

آنانكه همه چيز دارند به جز تو؛

به سخره مي گيرند،

آنانكه هيچ ندارند به جز تو." *

كاش مي توانستم بنويسم آنچه حس كرده ام. كاش مي شد نوشت آنچه حس كرده ام. كاش...

نمي دانم. شايد از خواندن اين ها چيزي دستگيرتان نشود. شايد هم بشود. اما خلاصه اش مي شود اين كه من در چشم هاي پيرمرد و فرزندانش چيزي ديدم كه در تمام وجود هيچ يك از آنها نبود. و آن خوشبختي بود. سعادت. چيزي كه نه علم است و نه مال است و نه ثروت و نه رفاه و نه ... چيزي كه فراتر از اين ها بود. بسيار فراتر.

آن همه وجد و شور و اشتياق و خرسندي دو شب پيش، مي ارزيد به دو روزي خماري و كنجكاوي و غم و ترس.

مي ارزيد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*. دقیقا یادم نیست... اما فکر کنم همین بود.

+ يادداشت شده در ساعت 4:14 بعد از ظهر توسط سعید |

 

 

بلبل امروز، به دقت به تمام،

            بقچه ي باغچه را گشت و ولي يافت نكرد،

از ميان همه انفاس  ِ گياهان، گل ها،

                                                                         بوي يكتاي گل  ِ نرگس را.

 

بلبل امروز....

            نه بل دير زماني ست كه هر باغچه اي مي بيند،      

                                    سركي مي كشد، از نرگس و عطرش خبري مي گيرد.

 

ولي افسوس پس از اين همه قرن،

                                    هيچ ردي ز نسيمش نرسيده ست به دست.

 

 

ليك اين بلبل عاشق همه ساله، همه روز،

                                          -همچو اول روزش-

                                                لحظه هاي بسيار،

                                                  مي سرايد به اميد نرگس،

نغمه اي تازه ز ديباچه ي سر فصل بهار:

انتظار.

 

 

سعید حاجی زاده.

شهریور ۱۳۸۶.

_______________________

*. عيد همگي مبارك.

**. قالب هم عوض شد.(البته قصدم توهين به چشم شما نبود... گفتم كه گفته باشم ! )

+ يادداشت شده در ساعت 10:40 بعد از ظهر توسط سعید |

سنگ اول: مشكل گواهينامه حل شد... آسان تر از آن بود كه فكرش را مي كردم.

سنگ دوم: بالاخره توانستم همه را براي قرارمان آماده كنم... هماهنگي به خوبي تمام شد. سخت تر از آن بود كه فكر ش را مي كردم.

سنگ سوم: همه باهم رفتيم و كار فيلم برداري تمام شد. يك نيم روزي خوش گذشت. زياد. خيلي زياد.

سنگ چهارم:كمي مشكل مالي داشتم كه دارد حل ميشود. خيلي ساده.

سنگ پنجم:*****....

سنگ ششم:ــــــــــــــــــــــــ

سنگ هفتم :ـــــــــــــــــــــــــ

 

اصولا زندگي يك هفت سنگ است. به زحمت هفت تا را مي چيني و يكهو توپي مي خورد و هر هفت تايش مي ريزند. اما ...

اما نامردي بود. نامردي.

هنوز هفت سنگم تكميل نبود كه توپش را پرتاب كرد. اي كاش با يك توپ آن همه سنگ فرو نمي ريخت... نه؟ اي كاش.

خب.. خيالي نيست. هرچند بايد كمي اين طرف آن طرف بدوم. اما از آنهايي نيستم كه اول بازي جا بگذارند و بروند... تا هر هفت تايش را دوباره نچينم ول كن نيستم.

اين طوري بهتر نيست؟

_______________________________

پي نوشت1 : فردي نامه اي مي نوشت و دوستش كنارش نشسته بود. در ميانه ي نامه نوشت: حيف كه الان كسي كنارم نشسته و نامه را دزدكي مي خواند و نامحرم است.

دوستش بي درنگ گفت: نه.. من نامه ات را دزدكي نمي خواندم!

 

پي نوشت2: گفت سه چيز براي آدميان از همه بدتر است. از آنها تنها دو مورد را به خاطر دارم. از آن دو هم تنها يكي را مي گويم: خرده علم.

+ يادداشت شده در ساعت 11:52 قبل از ظهر توسط سعید |